تبليغاتX
زندگي حرفه اي اشكان رهگذر


این یه کانسپت از یکی از کاراکترهای پروژه گیمیه که گفته بودم(که البته تو دفترم کشیده بودم) .به زودی کانسپت های بیشتری ازش می ذارم.من فکر می کنم که اگه خوب در بیاد حتما یه پروژه خیلی موفق می شه.

نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 17:26 | لینک  | 

اما چه خبر از هورخش استودیو:

۱-تریلرطرح انیمیشن سینمایی آخرین داستان به زودی به اتمام خواهد رسیدو می تونیداونو توی سایتی که براش طراحی میشه ملاحظه کنید.

۲-فیلمنامه همین طرح به پایان رسیده و الان در مرحله بازخونیه.

۳-دپارتمان گیم هورخش استودیو شروع به کار کرده

۴-اولین تولید دپارتمان گیم آغاز شده و به زودی خبر های تازه ای راجع بع پروژه خواهم داد

و اما ..............بازم اتفاقات جدیدتر خواهد افتاد که اونا هم به زودی اعلام خواهم کرد.

نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 20:8 | لینک  | 

میدونم خیلی وقته که نیستم.به زودی با خبر های زیادی از استودیو خواهم آمد.

نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 20:58 | لینک  | 

 
 
 
 
 
نام فیلم : کینه ۲ - Grudge 2
محصول سال : 2006ژاپن
هنرپیشگان: Amber Tamblyn, Sarah Michelle Gellar, Arielle Kebbel, Jennifer Beals, Teresa Palmer
کارگردان: Takashi Shimizu
خلاصه فیلم : کارن دیویس که پس از اتفاقات رخ داده در فیلم اول دچار مشکل روحی شده و در بیمارستان بستری است تصمیم دارد آن خانه نفرین شده در شهر توکیو ژاپن را خراب کند تا روح ترسناک مادر و فرزندش را از آنجا دور سازد . اما این دو روح کینه توز در بیمارستان بسراغ کارن می روند و او را بقتل می رسانند . در ادامه خواهر کوچک کارن که اوبری نام دارد بهمراه روزنامه نگاری به اسم ایسون تصمیم می گیرند راز قتل کارن را حل کنند . در همین حال گروهی دانش آموز مدرسه ای نیز قصد دارند راز این خانه مرموز و مخفوف را کشف کنند و خانه نیز نفرین خود را به تمام کسانیکه در مسیرش قرار داشته باشند منتقل می سازد
 
این یه فیلم ژاپنی زیر سایه سینمای هالیووده.من معتقدم که سینمای ژاپن استعداد خوبی در زمینه سینمای وحشت داره.اگه باور نمی کنید.یه سری به سینما فرهنگ بزنید.اونجا می تونید دیدن این فیلم بسیار فوق العاده رو با تصویر خوب و صدای دالبی تجربه کنید و حسابی بترسید و تا صبحش کابوس ببینید.
(حتما برید ببینید از دست ندید)
راستی تیتراژش هم حرف نداشت!!!!
نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 9:26 | لینک  | 

بر چهره گل،شبنم نوروز خوش است

در طرف چمن،روي دل افروز خوش است

از دي كه گذشت،هيچ از آن ياد مكن

خوش باش،ز دي مگوي،كه امروز خوش است

 

نوروز همه مبارك

نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 10:11 | لینک  | 

قول دادخ بودم خبر های جدیدی راجع به شرکت بدم.

hoorakhsh studio

 

 

اینم هورخش آسمان هفتم.ممنونم از همه بچه ها و دوستان که همگی زحمت کشیدند و دارن می کشن تا هر روز بهتر و بهتر بشیم.چون كه ما به خودمون قول داديم:

۱- تا زنده ايم انيميشن توليد كنيم

۲- انيميشن خوب توليد كنيم

۳- تو كارمون حساس و با وسواس باشيم

۴- و هميشه شماره يك باشيم

۵-مغرور نشيم

۶-به هم احترام بگذاريم و به هم چيز ياد بديم

۷-منظم باشيم

و .....

 

نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 21:57 | لینک  | 

کانسپت در داستان

همانطور که توی چند تا پست قبلیم قول داده بودم می خوام یک مقدار بیشتر راجع به کانسپت در قسمت های مختلف بدنه یک فیلم(خصوصا انیمیشن)صحبت کنم.چند سال پیش تو کلاسی تحت عنوان ریتم در سینما شرکت کردم استاد الستی تو این کلاس ۱۰ جلسه ای ریتمو در تمام شریانها و قسمت های یک فیلم (حتی معماری)بررسی کردند و ما ریتم را به عنوان یک عنصر جدا ناپذیر در سینما آموختیم.حال با این تجربه بد نیست تا به کانسپت هم نگاهی این چنینی داشته باشیم.

کانسپت در داستان

وقتی به آثار تیم برتون و یا وودی آلن نگاه می کنیم.می بینیم که این فیلمسازان در آثار خود (در تمام آثار خود)از مولفه هایی استفاده می کنند که باعث میشود آنها در دسته فیلمسازان مولف قرار  بگیرند(از نظر موضوعی)به عنوان مثال وودی آلن همیشه در گیر طنزیست که به نوعی در گیری شدیدی با فلسفه داره یا تیم برتون در ایجاد فضاها و شخصیت هایی بسیار نا متعارف در محیطی تعریف پذیر استاده.دقت کنیم که تمام این موضوعات در داستان این اساتید جای میگیرد.من فکر می کنم که نوعی کانسپت در وجود این فیلمسازان وجود دارد که آنها را از دیگران متمایز می کند.شما باید بدانید که از ابتدا چه می خواهید بنویسید.

-آیا شما انسان تاریکی هستید؟

-آیا بسیار شوخ هستید؟

-آیا ماجراجو هستید؟

و....اولین گام برای تبدیل شدن به یک نویسنده مولف این است که خود را بشناسیم و کلید ورود به دنیای درون خود را پیدا کنیم.سپس آن را به رشته تحریر در آوریم .همانطور که بزرگانی همانند وودیی آلن معتقدند بسیار مهم است تا تجربیات زندگی خود را در نوشتن فیلمنامه ها دخیل کنیم.به هر حال شما یک هنرمند هستید و بسیار مهم است که درونیات خود را به عرصه ظهور بگزارید.حال به درون خود نگاهی بیندازید و خود را دقیقا مورد مطالعه قرار دهید.خوش آمدید.کانسپت شما اینجاست.جایی که می توانید تا آخر عمر در آن زندگی کنید.از خودتان بنویسید از نوشته هایتان لذت ببرید و آن را در معرض نمایش قرار بگیرید.جالب است بدانید که اگر در نوشته های خود کانسپت را دریابیید به زودی به یک مولف تبدیل شده و اگر آثار شما تیتراژ هم نداشته باشند همه روح شما را در اثر حس خواهند کرد.حال من فکر میکنم که ما با شناخت خود و با ایجاد یک کانسپت نوشتاری می توانیم در هر ژانری سرک بکشیم و کارهایی را ایجاد کنیم که فقط ما از پس آن بر خواهیم آمد.البته این کار نیاز به تجربه هم داره که من خودم الان در گیرشم.

امیدوارم اشتباه نکرده باشم.

نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 16:37 | لینک  | 

خخخخخب.باید اعتراف کنم که امسال سال سختی برای من بود اگه به چند تا پست قبلتر نگاه کنید مطلبی راجع به تبدیل استودیو هفت آسمان به خانه فیلم ۲۴ می بینید.جالبه بدونید که شرکت الان دیگه تو اون قالب هم نیست و من کار خودمو به صورت مستقل شروع کردم(یعنی کاملا بدون شریک).به زودی خبر های جدیدی راجع به شرکت میدم...
نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 22:10 | لینک  | 

آرش كمان گير

 
  سياوش كسرايي  
     
  برف مي بارد؛
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ،
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ...
بر نمي شد گر ز بام كلبه ها دودي،
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،
ردِّ پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،
ما چه مي كرديم در كولاكِ دل آشفته ي دم سرد؟
آنك، آنك كلبه اي روشن،
روي تپه، روبه روي من...


در گشودندم.
مهرباني ها نمودندم.
زود دانستم، كه دور از داستان خشم برف و سوز،
در كنار شعله ي آتش،
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،
« ... گفته بودم زندگي زيباست.
گفته و ناگفته، اي بس نكته ها كاينجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ هاي گل؛ دشت هاي بي در و پيكر؛


سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب؛
بوي عطر خاك باران خورده در كهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ي مهتاب؛
آمدن، رفتن، دويدن؛
عشق ورزيدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن؛


كار كردن، كار كردن؛
آرميدن؛
چشم انداز بيابان هاي خشك و تشنه را ديدن؛
جرعه هايي از سبوي تازه آبِ پاك نوشيدن؛


گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن؛
هم نفس با بلبلان كوهي آواره خواندن؛
در تله افتاده آهوبچگان را شيردادن و رهانيدن؛
نيم روز خستگي را در پناه دره ماندن؛


گاه گاهي،
زيرِ سقفِ اين سفالين بام هاي مه گرفته،
قصه هاي درهم غم را ز نم نم هاي باران ها شنيدن؛
بي تكان گهواره يِ رنگين كمان را
در كنار بام ديدن؛


يا، شب برفي،
پيشِ آتش ها نشستن،
دل به رؤياهاي دامن گير و گرمِ شعله بستن...


آري، آري، زندگي زيباست.
زندگي آتش گهي ديرنده پابرجاست.
گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.
ورنه، خاموش است و خاموشي گناه ماست.»


پيرمرد، آرام و با لبخند،
كنده اي در كوره ي افسرده جان افكند.
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست وجو مي كرد؛
زير لب آهسته با خود گفت وگو مي كرد:


« زندگي را شعله بايد برفروزنده؛
شعله ها را هيمه سوزنده.
جنگلي هستي تو، اي انسان!


جنگل، اي روييده آزاده،
بي دريغ افكنده روي كوه ها دامان،
آشيان ها بر سرانگشتان تو جاويد،
چشمه ها در سايبان هاي تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمت گرِ آتش...
سربلند و سبز باش،‌ اي جنگلِ انسان!


« زندگاني شعله ميخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز،
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز.
كودكانم، داستان ما ز آرش بود.
او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.


روزگاري بود؛
روزگار تلخ و تاري بود.
بخت ما چون روي بد خواهان ما تيره.
دشمنان برجان ما چيره.
شهرِ سيلي خورده هذيان داشت؛
بر زبان بس داستان هاي پريشان داشت.
زندگي سرد و سيه چون سنگ؛
روزِ بدنامي،
روزگار ننگ.
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان؛
عشق در بيماري دل مردگي بي جان.


فصل ها فصلِ زمستان شد،
صحنه ي گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان
در شبستان هاي خاموشي،
مي تراويد از گلِ انديشه ها عطر فراموشي.


ترس بود و بال هاي مرگ؛
كس نمي جنبيد، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خيمه گاه دشمنان پرجوش.


مرزهاي مُلك،
همچو سرحدّات دامن گسترانديشه، بي سامان.
برج هاي شهر،
همچو باروهاي دل، بشكسته و ويران.
دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور...
هيچ سينه كينه اي در بر نمي اندوخت.
هيچ دل مهري نمي ورزيد.
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد.
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد.


باغ هاي آرزو بي برگ؛
آسمان اشك ها پربار.
گرم رو آزادگان در بند؛
روسپي نامردمان در كار...


انجمن ها كرد دشمن؛
رايزن ها گردِ هم آورد دشمن؛
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند،
هم به دست ما شكستِ ما برانديشند.
نازك انديشان شان، بي شرم،-
كه مباداشان دگر روزِ بهي در چشم،-
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند...
چشم ها با وحشتي در چشم خانه
هر طرف را جست وجو مي كرد؛
وين خبر را هر دهاني زيرِ گوشي بازگو مي كرد.


« آخرين فرمان، آخرين تحقير...
مرز را پروازِ تيري مي دهد سامان!
گر به نزديكي فرود آيد،
خانه هامان تنگ،
آرزومان كور...
ور بپرّد دور،
تا كجا؟ ... تا چند؟ ...
آه! ... كو بازوي پولادين و كو سرپنجه ي ايمان؟»


هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛
چشم ها،‌بي گفت و گويي،
هر طرف را جست و جو مي كرد.»


پيرمرد، اندوهگين، دستي به ديگر دست مي ساييد.
از ميان دره هاي دور، گرگي خسته مي ناليد.
برف روي برف مي باريد.
باد بالش را به پشتِ شيشه مي ماليد.


« صبح مي آمد – پيرمرد آرام كرد آغاز، -
پيشِ روي لشكر دشمن سپاهِ دوست؛
دشت نه، دريايي از سرباز...


آسمان الماسِ اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي در دهان صبح؛
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز.


لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت دردآور،
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر؛
كودكان بر بام،
دختران بنشسته بر روزن،
مادران غمگين كنارِ در.


كم كَمَك در اوج آمد پچ پچ خفته.
خلق، چون بحري برآشفته،
به جوش آمد؛
خروشان شد؛
به موج افتاد؛
برش بگرفت و مردي چون صدف
از سينه بيرون داد.


« منم آرش، -
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن؛ -
منم آرش، سپاهي مردي آزاده،
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده.


مجوييدم نسب، -
فرزند رنج و كار؛
گريزان چون شهاب از شب،
چو صبح آماده ي ديدار.


مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش؛
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش.
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد!
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ، -
دل، اين جام پر از كينِ پر از خون را؛
دل، اين بي تاب خشم آهنگ...


كه تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛
كه تا كوبم به جام قلب تان در رزم!
كه جامِ كينه از سنگ است.
به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.


درين پيكار،
در اين كار،
دل خلقي است درمشتم،
اميد مردمي خاموش هم پشتم.


كمان كهكشان در دست،
كمان داري كمان گيرم.
شهاب تيزرو تيرم؛
ستيغ سربلند كوه مأوايم؛
به چشم آفتاب تازه رس جايم.
مرا تير است آتش پر؛
مرا باد است فرمان بر.


وليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست.
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست.
در اين ميدان،
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز،
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز.»


پس آن گه سر به سوي آسمان بركرد،
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد:


« درود، اي واپسين صبح، اي سحر بدرود!
كه با آرش تو را اين آخرين ديدار خواهد بود.
به صبح راستين سوگند!
به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند!
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد،
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند.


زمين مي داند اين را، آسمان ها نيز،
كه تن بي عيب و جان پاك است.
نه نيرنگي به كار من، نه افسوني؛
نه ترسي در سرم، نه در دلم باك است.»


درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش.
نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش.


« ز پيشم مرگ،
نقابي سهمگين بر چهره، مي آيد.
به هر گام هراس افكن،
مرا با ديده ي خون بار مي پايد.
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد،
به راهم مي نشيند، راه مي بندد؛
به رويم سرد مي خندد؛
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را،
و بازش باز مي گيرد.


دلم از مرگ بي زار است؛
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است.
ولي، آن دم كه ز اندوهان روانِ زندگي تار است؛
ولي، آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است؛
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است.
همان بايسته ي آزادگي اين است.


هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند.
هزاران دست لرزان و دل پرجوش
گهي مي گيردم، گه پيش مي راند.


پيش مي آيم.
دل و جان را به زيورهاي انساني مي آرايم.
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند،
نقاب از چهره ي ترس آفرين مرگ خواهم كند.»


نيايش را، دو زانو بر زمين بنهاد.
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد؛
« برآ، اي آفتاب، اي توشه ي امّيد!
برآ، اي خوشه ي خورشيد!
تو جوشان چشمه اي، من تشنه اي بي تاب.
برآ، سرريز كن، تا جان شود سيراب.
چو پا در كام مرگي تندخو دارم،
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم،
به موج روشنايي شست و شو خواهم؛
ز گل برگ تو، اي زرينه گل، من رنگ و بو خواهم.


شما، اي قله هاي سركش خاموش،
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد،
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رؤيايي،
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد،
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد؛
غرور و سربلندي هم شما را باد!
اميدم را برافرازيد،
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد.
غرورم را نگه داريد،
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد.»


زمين خاموش بود و آسمان خاموش.
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد.
هزاران نيزه ي زرّين به چشم آسمان پاشيد.
نظر افكند آرش سوي شهر، آرام.
كودكان بر بام؛
دختران بنشسته بر روزن؛
مادران غمگين كنار در؛
مردها در راه.
سرود بي كلامي،‌ با غمي جان كاه،
ز چشمان بر همي شد با نسيم صبح دم هم راه.
كدامين نغمه مي ريزد،
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت،
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند؟
طنين گام هايي را كه آگاهانه مي رفتند؟


دشمنانش، در سكوتي ريشخند آميز،
راه وا كردند.
كودكان از بام ها او را صدا كردند،
مادران او را دعا كردند.
پيرمردان چشم گرداندند.
دختران، بفشرده گردن بندها در مشت،
همرهِ او قدرت عشق و وفا كردند.
آرش، امّا همچنان خاموش،
از شكاف دامن البرز بالا رفت.
وز پي او،
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد.»


بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رؤيا.
كودكان، با ديدگان خسته و پي جو،
در شگفت از پهلواني ها.
شعله هاي كوره در پرواز،
باد در غوغا.


« شام گاهان،
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها، پي گير،
بازگرديدند،
بي نشان از پيكر آرش،
با كمان و تركشي بي تير.
آري، آري، جان خود در تير كرد آرش.
كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش.


تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون،
به ديگر نيم روزي از پي آن روز،
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند.
و آنجا را،‌ از آن پس،
مرزِ ايران شهر و توران بازناميدند.


آفتاب،
در گريز بي شتاب خويش،
سال ها بر بام دنيا پا كشان سر زد.


ماهتاب،
بي نصيب از شبروي هايش، همه خاموش،
در دل هر كوي و هر برزن،
سر به هر ايوان و هر در زد.
آفتاب و ماه را درگشت
سال ها بگذشت.
سال ها و باز،
درتمام پهنه ي البرز،
وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد،
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد،
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند،
و نياز خويش مي خواهند.


با دهان سنگ هاي كوه آرش مي دهد پاسخ.
مي كندشان از فراز و از نشيب جاده ها آگاه؛
مي دهد اميد،
مي نمايد راه.»


در برون كلبه مي بارد.
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ.
كوه ها خاموش،
دره ها دل تنگ.
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 21:22 | لینک  | 

 

 

کانسپت در انیمیشن به واقع چیست؟

سالهاست که این سوال ذهن منو به شدت به خودش درگیر کرده.از صبح که از خواب بیدار می شم و به کار هایی که دوستام بهم نشون می دم تا آخر شب تو استودیو به کانسپت های خوب و بد بر می خورم.

در اینجا من فقط از کانسپت در فرم و رنگ حرف نمی زنم.

کانسپت به عنوان مثال  می تواند کیفیت بصری یک اثر باشد از نظر نوع ترکیب بندی.از نظر نوع به کار گیری خطوط و همچنین رنگها.با این سه عنصر می توان چنان تاثیر شگرفی رو در انیمیشن ایجاد کرد که هر بیننده خاص و عامی را درگیر اثر کند.البته نمی توان کانسپت در حرکت را نیز  گرفت زیرا به عنوان یک محلول می تواند شناسنامه اثر ما را تکمیلتر کند.چیزی که واضح است این است که کانسپت فقط در هنر انیمیشن و برای انیمیشن محدود نمی شود.به نظر من یک کارگردان موفق باید بر اساس خواسته خود کانسپت را در تمام شریان های فیلم خود وارد می کند. مثلا کانسپت در  داستان-دکوپاژ-فرم-رنگ-خط-انیمیت-موسیقی-صداگذاری و....و می توان ادعا کرد که کارگردانی موفق است که بتواند تک تک این عناصر را به یک پارچگی برساند.البته ایجاد کانسپت در هر بخش نیاز به دانش دقیق در هر بخش و مشورت با متخصصین دارد.در قسمت های بعد قصد دارم تا نتیجه در گیری های ذهنی خودم را راجع به کانسپت در قسمت های مختلف تولید انیمیشن و حتی فیلم را بنویسم.

امیدوارم که خوشتون بیاد و اگر نقدی بر نوشته ها دارید حتما راهنمایی کنید.

توضیح عکس:(بوم نقاشی اشلی وود-یک کانسپت آرتیست و طراح استرالیایی)

نوشته شده توسط اشكان رهگذر در ساعت 22:49 | لینک  |